فلک زدهلغتنامه دهخدافلک زده . [ ف َ ل َ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) مفلس و تهی دست . (آنندراج ). سخت بدبخت . بداختر. (یادداشت مؤلف ) : بر زمین هر کجا فلک زده ای است بینوایی به دست ف
فَلَکٍفرهنگ واژگان قرآنفلك -مدارات فضايي که هر يک از اجرام آسماني در يکي از آن مدارها سير ميکنند (عبارت "کل في فلک يسبحون " يعني هر يک از خورشيد و ماه و نجوم و کواکب ديگر در مسير خاص
مفلوکواژهنامه آزادفلک زده، بد بخت مَفْلوْک؛ فلک زده، فقیر ، بیچاره ، ندار ، کسی که ثروت یا خانواده یا موقعیت خود را از دست داده است.
فلک زدگیلغتنامه دهخدافلک زدگی . [ ف َ ل َ زَ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) بدبختی . فلاکت . (یادداشت مؤلف ). رجوع به فلک زده شود.
فلکلغتنامه دهخدافلک . [ ف َ ل َ ] (ع اِ) چرخ . گردون .سپهر. ج ، افلاک ، فُلُک . (منتهی الارب ). جای گردش ستارگان . ج ، افلاک ، فلک [ ف ُ ل ُ / ف ُ ]. (اقرب الموارد). مجموع آسما
مفلوکلغتنامه دهخدامفلوک . [ م َ ] (ع ص ) مبتلای فلاکت یعنی فلک زده و مفلس و تباه ، این اسم مفعول از مصدر جعلی است . (غیاث ) (آنندراج ). فلک زده . گرفتار فقر و پریشانی . بدبخت . (