فلوجةلغتنامه دهخدافلوجة. [ ف َل ْ لو ج َ ] (ع اِ) ده که به سواد باشد. (منتهی الارب ). || زمین صالح زراعت . ج ، فلالیج . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فُرُوجِهِمْفرهنگ واژگان قرآنشرمگاههايشان (کلمه فروج جمع فرج است به معناي عورت زن و مرد است ، که مردم از بردن نام آنها شرم ميکنند و حفظ فروج کنايه از اجتناب از ارتباط نامشروع است ، از قبيل
فلیجةلغتنامه دهخدافلیجة. [ ف َ ج َ ] (ع اِ) یک تخته از دامنهای خیمه و خانه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فلالیجلغتنامه دهخدافلالیج . [ ف َ ] (ع اِ) ج ِ فَلّوجة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به فلوجة شود.
زابوقةلغتنامه دهخدازابوقة. [ ق َ ] (اِخ ) جایی است نزدیک فلوجةاز محال کوفه . (معجم البلدان از اخبار القرامطه ).
حجرلغتنامه دهخداحجر. [ ح ُ ] (اِخ ) (برقاء...) دو کوه است بر راه حاجیان بصره میان جدیله و فلجه (فلوجه )و حجربن حارث بن عمرو پدر امروءالقیس در آن سکنی داشت و بنواسد وی را در آن
استان البهقباذ الاعلیلغتنامه دهخدااستان البهقباذ الاعلی . [ اِ نُل ْ ب ِ ق ُ ذِل ْ اَ لا ] (اِخ ) کوره ایست در سواد بجانب غربی و از طساسیج آن فلوجه ٔ عُلیا و فلوجه ٔ سفلی و عین التمر است . (معجم
هفت شهر طلسم نمرودلغتنامه دهخداهفت شهر طلسم نمرود. [ هََ ش َ رِ طِ ل ِ م ِ ن ُ / ن َ ] (اِخ ) طلسم آب ، طلسم حوض ، طبل ، آینه ، بت منادی بر مناره ، بر روی آب رفتن درخت سایه گستر. (برهان ). در