فلخلغتنامه دهخدافلخ . [ ف َ ] (ع مص ) شکستن سر کسی را. || پیدا و آشکار کردن . (منتهی الارب ). واضح کردن و بیان کردن امری را. (اقرب الموارد).
فلخلغتنامه دهخدافلخ . [ ف َ ] (اِ) ابتدای کارها باشد. (اسدی ) (برهان ). مرحوم دهخدا نوشته اند که گمان میکنم «زفلخ » یک کلمه باشد به معنی نوعی از بنا مثل گنبد یاکوشک و کاخ . (از
فلخملغتنامه دهخدافلخم . [ ف َ ل َ ] (اِ) فلاخن که آلت سنگ اندازی باشد. (برهان ). پلخم . فلخمان . پلخمان . فلخمه . فلاخن . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به این کلمات شود.
فلخارلغتنامه دهخدافلخار.[ ف َ ] (اِخ ) قریه ای است میان مروالرود و پنج دیه . (از معجم البلدان ) (از سمعانی ). رجوع به فرخار شود.
فلخاریلغتنامه دهخدافلخاری . [ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به فلخار که قریه ای است بین مروالرود و پنج دیه . (سمعانی ). رجوع به فلخار شود.
فلخملغتنامه دهخدافلخم . [ ف َ خ َ ] (اِ) مشته ٔ حلاجان را گویند، و آن آلتی باشد از چوب که بر زه کمان زنند تا پنبه حلاجی شود. (برهان ). محلاج ندافان بود. (اسدی ) : گر بخواهی که ب
فلخمانلغتنامه دهخدافلخمان . [ ف َ ل َ] (اِ) فلخم . فلاخن . (فرهنگ فارسی معین ). فلاخن است که آلت سنگ اندازی باشد. (برهان ). رجوع به فلخم شود.
فلخملغتنامه دهخدافلخم . [ ف َ ل َ ] (اِ) فلاخن که آلت سنگ اندازی باشد. (برهان ). پلخم . فلخمان . پلخمان . فلخمه . فلاخن . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به این کلمات شود.
فلخارلغتنامه دهخدافلخار.[ ف َ ] (اِخ ) قریه ای است میان مروالرود و پنج دیه . (از معجم البلدان ) (از سمعانی ). رجوع به فرخار شود.
فلخاریلغتنامه دهخدافلخاری . [ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به فلخار که قریه ای است بین مروالرود و پنج دیه . (سمعانی ). رجوع به فلخار شود.
فلخملغتنامه دهخدافلخم . [ ف َ خ َ ] (اِ) مشته ٔ حلاجان را گویند، و آن آلتی باشد از چوب که بر زه کمان زنند تا پنبه حلاجی شود. (برهان ). محلاج ندافان بود. (اسدی ) : گر بخواهی که ب
فلخمانلغتنامه دهخدافلخمان . [ ف َ ل َ] (اِ) فلخم . فلاخن . (فرهنگ فارسی معین ). فلاخن است که آلت سنگ اندازی باشد. (برهان ). رجوع به فلخم شود.