فقاحلغتنامه دهخدافقاح . [ ف ُق ْ قا ] (ع اِ) شکوفه ٔ اذخر. (منتهی الارب ). || شکوفه ٔ گیاه هرچه باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (ص ) زن نیکوروی و خوب صورت . (منتهی ال
فقاحةلغتنامه دهخدافقاحة. [ ف َ ح َ ] (ع اِ) پنجه ٔ دست . (منتهی الارب ). کف دست . (از اقرب الموارد).
فقاحیةلغتنامه دهخدافقاحیة. [ ف ُ حی ی َ ] (ع ص ) گلرنگ : حله ٔ فقاحیة؛ حله ٔ گلرنگ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فصاحةدیکشنری عربی به فارسیبند , مفصل بندي , تلفظ شمرده , طرز گفتار , شيوايي , فصاحت , سخنوري , علم فصاحت , علم بيان
فقاحةلغتنامه دهخدافقاحة. [ ف َ ح َ ] (ع اِ) پنجه ٔ دست . (منتهی الارب ). کف دست . (از اقرب الموارد).
فقاحیةلغتنامه دهخدافقاحیة. [ ف ُ حی ی َ ] (ع ص ) گلرنگ : حله ٔ فقاحیة؛ حله ٔ گلرنگ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فینوقوطیسلغتنامه دهخدافینوقوطیس . (معرب ، اِ) فقاح سورنجان است ، و برگ سورنجان را نیز نامند. (فهرست مخزن الادویه ).
سورنجانلغتنامه دهخداسورنجان .[ رِ ] (اِ) به لغت اندلس دوایی است که آنرا در عراق لعبت بربری گویند و فقاح آنرا، یعنی شکوفه و گل آنرا به عربی اصابع هرمس و آنرا حافِرُالمَهر گویند و بع