فغولغتنامه دهخدافغو. [ ف َغ ْوْ ] (ع اِ) شکوفه ٔ حنا. || (مص ) فاش و پراگنده شدن . || خشک گردیدن زرع . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فقولغتنامه دهخدافقو. [ ف َق ْوْ ] (ع مص ) در پی کسی رفتن . (منتهی الارب ). و این مقلوب قفو است به تقدیم قاف بر فاء. (از اقرب الموارد).
فغوارهلغتنامه دهخدافغواره . [ ف َغ ْ رَ /رِ ] (ص مرکب ) کسی که از غایت تکبر و غرور و یا از بسیاری اندوه و ملال ساکت باشد و سخن نگوید. (فرهنگ فارسی معین ). کسی را گویند که از غایت
فغورلغتنامه دهخدافغور. [ ف َ ] (اِخ ) سرکوهی که بالاق ، بلعام را به آنجا آوردتا بنی اسرائیل را لعنت نماید. (قاموس کتاب مقدس ).
میلاو فرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. شاگرد: ◻︎ میلاو منی ای فغ و استاد توام من / پیش آی و سه بوسه ده و میلاویه بستان (رودکی: ۵۲۶).۲. شاگرد دکان.
میلاولغتنامه دهخدامیلاو. (اِ) شاگرد. (لغت فرس اسدی ) (فرهنگ اوبهی ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (یادداشت مؤلف ). به معنی شاگرداست که در مقابل اوستاد باشد. (برهان ) : میلاو منی
میلاویهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهانعامی که به شاگرد میدادند؛ شاگردانه: ◻︎ میلاو منی ای فغ و استاد توام من / پیش آی و سه بوسه ده و میلاویه بستان (رودکی: ۵۲۶).
معشوقهلغتنامه دهخدامعشوقه . [ م َ ق َ / ق ِ ] (از ع ، ص ، اِ) فغ و محبوب و دلبری که زن باشد. (ناظم الاطباء). زن محبوب . زنی که به او عشق ورزند : معشوقه خراباتی و مطرب بایدتا نیم ش