فغانیلغتنامه دهخدافغانی . [ ف َ ] (اِخ ) خویش نزدیک خواجه افضل است و طبع پاکیزه دارد. این مطلع از اوست :هرکه چون صورت چین دیده به روی تو گشادچشم دیگر ز تماشای تو بر هم ننهاد.معلو
فغانیلغتنامه دهخدافغانی . [ ف َ ] (اِخ ) کشمیری . معاصر نصرآبادی بوده و به هند سفری کرده است . (از الذریعه ج 9 ص 840). خوش طبیعت و سخن شناس است ، غنی کشمیری تعلیم از او دارد و از
فغانیلغتنامه دهخدافغانی . [ ف َ ] (اِخ ) میرسعید گوید: فغانی تخلص میکند. در مجلدی و نقش بندی باوقوف است . واقعاً هنرمندی بی مثل است ، اما خیال خوش طبعی او را پریشان دارد. این مطل
فغانیشلغتنامه دهخدافغانیش . [ ف ُ ] (اِخ ) نام پادشاه هیاطله . (فرهنگ ولف ). فردوسی او را از پهلوانان چغانی شمرده است : چغانی گوی بود فرخ نژادجوان و جهانجوی و با بخش و دادخردمند و
فانیفرهنگ مترادف و متضاد۱. تباهیپذیر، زوالپذیر، معدوم، میرا، میرنده، هالک ۲. بیثبات، زودگذر، ناپایدار ≠ ابدی، باقی، جاوید
فغانیشلغتنامه دهخدافغانیش . [ ف ُ ] (اِخ ) نام پادشاه هیاطله . (فرهنگ ولف ). فردوسی او را از پهلوانان چغانی شمرده است : چغانی گوی بود فرخ نژادجوان و جهانجوی و با بخش و دادخردمند و
رازیلغتنامه دهخدارازی . (اِخ ) شاعری است که نام او در قطعه ای که در آخر دیباچه ٔ دیوان فغانی ضبط شده چنین آمده است : رسد ای کاش به رازی شرف تربیتت که بود بندگیت دولت فرخنده مآل
اعتبار ماندنلغتنامه دهخدااعتبار ماندن . [ اِ ت ِ دَ ] (مص مرکب ) پایدار بودن ارج و ارزش چیزی . باقی بودن اعتبار : ز بسکه داشتی ای گل همیشه خوار مرانماند پیش کسان هیچ اعتبار مرا.فغانی شی
افسانه جستنلغتنامه دهخداافسانه جستن . [ اَ ن َ / ن ِ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) افسانه طلبیدن . افسانه خواستن . افسانه پرسیدن : نکردی گوش بر گفت کسی اکنون که شد عاشق پی خواب از فغانی هر شبی