فطریدیکشنری فارسی به انگلیسیinborn, inbred, ingrown, inherent, innate, internal, native, natural, primeval, unstudied, untaught, visceral
فطریلغتنامه دهخدافطری . [ ف ِ ری ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به فطرت . اصلی . ذاتی . طبیعی . خلقی . (غیاث ). جبلی . گهری . گوهری . طبعی . ذاتی . خلقی . (از یادداشتهای مؤلف ). || منسو
فطريدیکشنری عربی به فارسیقارچي , اسفنجي , درون زاد , ذاتي , فطري , جبلي , مادرزاد , طبيعي , لا ينفک , اصلي , داخلي , دروني , چسبنده , غريزي
فطریاثالغتنامه دهخدافطریاثا. [ ف ُ ] (اِ) کماة ابیض است که فطر مأکول و به فارسی هیکل و سماروغ نیز نامند. (فهرست مخزن الادویه ).
فطریةلغتنامه دهخدافطریة. [ ف ِ ری ی َ ] (ع ص نسبی ) فطریه . مؤنث فطری . طبیعیه . ج ، فطریات .- امور فطریه ؛ امور طبیعی . (از فرهنگ فارسی معین ).|| (اِ) (اصطلاح شرع ) آنچه در رو
فطریهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. صدقهای که طبق دستور شرع باید در غروب روز آخر ماه رمضان کنار گذاشته شود و در روز عید فطر به مستحقان داده شود.۲. (صفت نسبی) [قدیمی] = فطری