فضحلغتنامه دهخدافضح . [ ف َ ] (ع مص ) رسوا کردن کسی را. (منتهی الارب ). آشکار کردن بدیهای کسی را. (از اقرب الموارد). || پدیدار شدن صبح و غالب شدن کسی راروشنی صبح و نیک نمایان گ
فضحلغتنامه دهخدافضح . [ ف َ ض َ ] (ع مص ) اندک سپید گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به افضح شود. || (اِ) هرچه بر آن سرخی باشد. (منتهی الارب ).
فزهلغتنامه دهخدافزه . [ ف ِ زِه ْ ] (ص ) پلید و زشت . (برهان ). || چیز بدبوی . (انجمن آرا). || (اِ) به معنی غائب شدن هم آمده است . (برهان ).
ضَحِکَتْفرهنگ واژگان قرآنحيض شد (در عبارت "فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ "اين حيض شدن نشانهاي بود که باعث ميشد همسر ابراهيم (عليهالسلام) زودتر بشارت را باور کند و بپذيرد و خود
فاضحلغتنامه دهخدافاضح . [ ض ِ ] (ع ص ) آشکارکننده . پرده دری کننده : ناطقه چون فاضح آمد عیب رامی دراند پرده های غیب را. مولوی .اسم فاعل از فضح . رجوع به فضخ شود. || (اِ) صبح را
خالدلغتنامه دهخداخالد. [ ل ِ ] (اِخ ) ابن یزیدبن وهب بن جریر. وی از پدرش روایت میکند که بشاربن برد، صالح بن داود برادر یعقوب را در وقت ولایت هجو کرد و این بیت از آن جمله است :هم
حاجبلغتنامه دهخداحاجب .[ ج ِ ] (اِخ ) هبةاﷲبن حسن مکنی به ابوالحسن . ابن الانباری نام او را در طبقات النحویین آورده است . وی ازافاضل اهل ادب ، و شاعری ملیح الشعر است . او راست :