فشافشلغتنامه دهخدافشافش . [ ف َ ف َ ] (اِ صوت ) به معنی فشافاش است که آواز تیر انداختن از پی هم باشد. (برهان ). و برای ضرورت شعر شین اول مشدد شود : که ز فشافش تیر جانستان ابر آزا
فشافشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآواز پرتاب شدن پیاپی تیر از کمان: ◻︎ که ز فشافش تیر جانستان / ابر آزاری خجل در امتحان (مولوی: لغتنامه: فشافش).
ساسانلغتنامه دهخداساسان . (اِخ ) ابن فشافشاه بن جوهر شهریار فارس بن ساسان بن بهمن . مؤلف فارسنامه (ابن بلخی ) نام وی را در سلسله ٔ نسب بیست و پنجمین پادشاه ساسانی که بعد از شهرب
فشافاشلغتنامه دهخدافشافاش . [ ف َ ] (اِ صوت ) آواز تیر که پیاپی اندازند. (فرهنگ فارسی معین ). فشافش : برآمد ز ناورد برنا و پیرچکاچاک خنجر، فشافاش تیر. هاتفی .رجوع به فشافش ، فش و
خرمازلغتنامه دهخداخرماز. [ خ َ ] (اِخ ) ابن ارسلان . از پادشاهان قبل از اسلام و از خاندان ساسانیان بوده است : این خرماز از خاندان ملک بوده ست اما نه از این بطن که یاد کرده آمده ا
فشلغتنامه دهخدافش . [ ف َ ] (ص ) پریشان . || (اِ) کاکل اسب را نیز گویند. (برهان ). کاکل اسب . یال . (فرهنگ فارسی معین ) : پشوتن همی رفت پیش سپاه بریده فش و یال اسب سیاه . فردو