فشاردیکشنری فارسی به انگلیسیcoercion, compulsion, demand, depression, hustle, impression, press, pressure, push, squeeze, strain, stress, tax, tension, tug, wring
فشارلغتنامه دهخدافشار. [ ف ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش زرقان شهرستان شیراز، دارای 281 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول عمده اش غله و چغندر است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
فشارلغتنامه دهخدافشار. [ ف ِ ] (اِمص ، اِ) به معنی فشردن باشد. (برهان ). افشار. (فرهنگ فارسی معین ). || پاشیدن و ریختن . (برهان ). فشردن . فشاندن . افشاندن . || سنگینی که بر روی
عصبیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مربوط به عصب؛ مربوط به سلسلۀ اعصاب.۲. ویژگی کسی که زود عصبانی میشود؛ خشمگین.۳. دارای عصبانیت یا فشار روحی: واکنش عصبی.۴. (قید) از روی عصبانیت؛ باحالت خشم.
تَنیزۀ پاچینیPacini's corpuscleواژههای مصوب فرهنگستانپایانۀ عصبی با پوشینۀ تیغهای بزرگ که نسبت به فشار و ارتعاش حساس است
بازتاب گیرندهفشاریbaroreceptor reflexواژههای مصوب فرهنگستانبازتابی عصبی که سازوکار آن تحریک گیرندههای فشاری موجود در قوس آئورت (aortic arch) یا سینوس کاروتید (carotid sinus) است و فشار خون را تنظیم میکند متـ . فشاربا
عصبیلغتنامه دهخداعصبی . [ ع َ ص َ ] (ص نسبی ) منسوب به عصب . بسیارپی . رجوع به عَصَب شود. || (اصطلاح پزشکی )مربوط به عصب و سیستم اعصاب . (فرهنگ فارسی معین ).- حالت عصبی ؛ فشار