فشارشلغتنامه دهخدافشارش . [ ف ِ رِ ](اِمص ) فشار دادن . (فرهنگ فارسی معین ) : بزر سفره ٔ پشت از فشارش امعاءبسیم کان میان ران ز جنبش اعصاب .خاقانی .
فشاردیکشنری فارسی به انگلیسیcoercion, compulsion, demand, depression, hustle, impression, press, pressure, push, squeeze, strain, stress, tax, tension, tug, wring
چین پیسنگیbasement foldواژههای مصوب فرهنگستانساختاری فشارشی که کل ضخامت پوشۀ قارهای را تحت تأثیر قرار داده است
درزۀ زمینساختیtectonic jointواژههای مصوب فرهنگستاندرزهای که براثر فشارش (compaction) نیروهای زمینساختی به وجود میآید
درزۀ نازمینساختیnontectonic jointواژههای مصوب فرهنگستاندرزهای که براثر فشارش (compaction) عواملی غیر از عوامل زمینساختی به وجود میآید
دستگاه تنفسbreathing apparatus,self-contained breathing apparatus, SCBAواژههای مصوب فرهنگستاندستگاهی شامل استوانک هوای فشرده و فشارشکن و ماسک و لولههای همراه آن که برای تنفس در فضایی که در آن کمبود اکسیژن وجود دارد به کار میرود