فسیدلغتنامه دهخدافسید. [ ف َ ] (ع ص ) تباه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). فاسد. رجوع به فاسد شود.
فصیدلغتنامه دهخدافصید. [ ف َ ] (ع ص ) رگ زده . (منتهی الارب ). رگ شکافته . مفصود. (از اقرب الموارد). || (اِ) خون که در روده ٔ بریان کرده خوردندی و هم جهت مهمان داشتندی در ایام ج
پارناسلغتنامه دهخداپارناس . (اِخ ) کوهی در یونان به جنوب شرقی دُرید و فُسید با 2459 گز ارتفاع وآن در اساطیر یونانی خاص آپولون و موزها بوده است .
شوفسلغتنامه دهخداشوفس . [ ش َ / شُو ف ِ ] (اِ مرکب ) (از: شو، شب + فس ، از فسیدن بمعنی خسبیدن و خفتن ) نامی است که در نور و کجور به گل ابریشم دهند. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به ش
حاجبلغتنامه دهخداحاجب . [ ج ِ ] (اِخ ) ابن زرارةبن عدس بن زید بن عبداﷲبن دارم الدارمی التمیمی . یکی از بزرگان و از پانزده تن حکام عرب است بجاهلیت . او رئیس قبیله ٔ تمیم بود، در