فسکرةلغتنامه دهخدافسکرة. [ ف َ ک َ رَ ] (اِخ ) جایی در فارس . (از معجم البلدان ). در فارسنامه ٔ ابن بلخی و مآخذ جغرافیایی متأخر دیده نشد.
فسکللغتنامه دهخدافسکل . [ ف َ ک َ / ف ُک ُ ] (ع ص ) اسب که در میدان سپس همه ٔ اسبان رهان آید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). اسب که در میدان مسابقه عقب همه ٔ اسبان بدود. (فره
فسکلةلغتنامه دهخدافسکلة. [ ف َ ک َ ل َ ] (ع مص ) فسکول گردیدن . (اقرب الموارد). درنگ کردن . || پس ماندن . || پیرو گردیدن . || پیر گردانیدن کسی را. (منتهی الارب ).
فسکوللغتنامه دهخدافسکول . [ ف ُ / ف ِ ] (ع ص ) اسپ که در میدان سپس همه ٔ اسپان رهان آید. (منتهی الارب ). فسکل . || رجل فسکول ؛ واپس مانده و تابع. (از اقرب الموارد).
فسکرةلغتنامه دهخدافسکرة. [ ف َ ک َ رَ ] (اِخ ) جایی در فارس . (از معجم البلدان ). در فارسنامه ٔ ابن بلخی و مآخذ جغرافیایی متأخر دیده نشد.
فسکللغتنامه دهخدافسکل . [ ف َ ک َ / ف ُک ُ ] (ع ص ) اسب که در میدان سپس همه ٔ اسبان رهان آید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). اسب که در میدان مسابقه عقب همه ٔ اسبان بدود. (فره
فسکلةلغتنامه دهخدافسکلة. [ ف َ ک َ ل َ ] (ع مص ) فسکول گردیدن . (اقرب الموارد). درنگ کردن . || پس ماندن . || پیرو گردیدن . || پیر گردانیدن کسی را. (منتهی الارب ).
فسکوللغتنامه دهخدافسکول . [ ف ُ / ف ِ ] (ع ص ) اسپ که در میدان سپس همه ٔ اسپان رهان آید. (منتهی الارب ). فسکل . || رجل فسکول ؛ واپس مانده و تابع. (از اقرب الموارد).
کرهلغتنامه دهخداکره . [ ک َ رَ / رِ ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه در نامهایی چون دسکره و فسکره و زلوکره . (یادداشت مؤلف ).