فسنلغتنامه دهخدافسن . [ ف َ س َ ] (اِ) مخفف فسان است و آن سنگی باشدکه کارد و شمشیر را بدان تیز کنند. (برهان ). حجرالمسن . (فهرست مخزن الادویه ). فسان . رجوع به فسان شود.
فسنجانلغتنامه دهخدافسنجان . [ ف ِ س ِ ] (اِ) نوعی از خورش که از مغز گردو و ناردان و گوشت ترتیب دهند و فسوجن نیز گویند. (ناظم الاطباء). خورشی که از گوشت ماکیان ، اردک ، مرغابی یا گ
فسندوزلغتنامه دهخدافسندوز. [ ف ِ س ِ ] (اِخ ) دهی از بخش میاندوآب شهرستان مراغه که دارای 500 تن سکنه است . آب آن از زرینه رود و محصول عمده اش غله ، پنبه ، چغندر و کرچک است . (از ف
فسنجانلغتنامه دهخدافسنجان . [ ف ِ س ِ ] (اِ) نوعی از خورش که از مغز گردو و ناردان و گوشت ترتیب دهند و فسوجن نیز گویند. (ناظم الاطباء). خورشی که از گوشت ماکیان ، اردک ، مرغابی یا گ
فسندوزلغتنامه دهخدافسندوز. [ ف ِ س ِ ] (اِخ ) دهی از بخش میاندوآب شهرستان مراغه که دارای 500 تن سکنه است . آب آن از زرینه رود و محصول عمده اش غله ، پنبه ، چغندر و کرچک است . (از ف
فسنقرلغتنامه دهخدافسنقر. [ ف َ س َ ق َ ](اِخ ) دهی از بخش حومه ٔ شهرستان سبزوار که دارای 1384 تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول عمده اش غله ، پنبه و زیره است . (از فرهنگ جغرافی