فسخ کردنلغتنامه دهخدافسخ کردن . [ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زایل کردن . || باطل کردن . (فرهنگ فارسی معین ).
باطل کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ابطال کردن، فسخ کردن، لغو کردن، ملغا ساختن ۲. بیمعنی کردن، بیهوده گردانیدن، مهمل گذاشتن ۳. ناحق جلوه دادن، ناراست قلمداد کردن ۴. ضایع گردانیدن ۵. خط زدن، قلم
ذوبدیکشنری عربی به فارسیاب کردن , حل کردن , گداختن , فسخ کردن , منحل کردن , ابگون کردن , تبديل به مايع کردن