فزودلغتنامه دهخدافزود. [ ف ُ ] (مص مرخم ، اِمص ) اسم از فزودن . مقابل کاست . (یادداشت بخط مؤلف ) : اگرچه فخر ایران اصفهان است فزود قدرش از فخر جهان است .فخرالدین اسعد.
فزودنلغتنامه دهخدافزودن . [ ف ُدَ ] (مص ) افزودن . (فرهنگ فارسی معین ). زیاده کردن .(آنندراج ). مخفف افزودن . مقابل کاستن . زیادت و علاوه کردن . مزید کردن . (یادداشت بخط مؤلف )
فزودهلغتنامه دهخدافزوده . [ ف ُ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) زیادشده . افزوده . (فرهنگ فارسی معین ). مضاف . (یادداشت مؤلف ) : فزودگان را فرسوده گیر پاک همه خدای عز و جل نه فزود و نه ف
فزودنلغتنامه دهخدافزودن . [ ف ُدَ ] (مص ) افزودن . (فرهنگ فارسی معین ). زیاده کردن .(آنندراج ). مخفف افزودن . مقابل کاستن . زیادت و علاوه کردن . مزید کردن . (یادداشت بخط مؤلف )
فزودهلغتنامه دهخدافزوده . [ ف ُ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) زیادشده . افزوده . (فرهنگ فارسی معین ). مضاف . (یادداشت مؤلف ) : فزودگان را فرسوده گیر پاک همه خدای عز و جل نه فزود و نه ف
انبساط فزودنلغتنامه دهخداانبساط فزودن . [ اِم ْ ب ِ ف ُ دَ ](مص مرکب ) شادمانی بیش کردن . (فرهنگ فارسی معین ).
کاست و فزودلغتنامه دهخداکاست و فزود. [ت ُ ف ُ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) معرب آن کستبزود . (انجمن آرا) (آنندراج ، ذیل لغت کاست ). کاستن و فزودن . (انجمن آرا) (آنندراج ).- دیوان کاست وفز
فزالغتنامه دهخدافزا. [ ف َ ] (نف ) از فزودن و افزودن . (حاشیه ٔبرهان چ معین ). به معنی افزایش دهنده و افزاینده باشد. (برهان ). بیشتر در ترکیب بصورت پسوند بکار رود:- انده فزا ؛