فزلغتنامه دهخدافز. [ ف َ ] (اِ) آلت مردی و آلت تناسل را گویند. (برهان ). فزه . (جهانگیری ). ظاهراً مصحف «نره » است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
فزلغتنامه دهخدافز. [ ف َزز ] (ع ص ) مرد سبک ، چست . (منتهی الارب ). الرجل الخفیف . (از اقرب الموارد). || (اِ) گاوساله ٔ دشتی . (منتهی الارب ). بچه ٔ گاو وحشی . ج ، اَفْزاز. (ا
فذلغتنامه دهخدافذ. [ ف َذذ ] (ع مص ) سخت طرد کردن کسی را. (از اقرب الموارد). سخت راندن . || دور کردن . (منتهی الارب ). و این معنی در اقرب الموارد چنین آمده است : فذ کسی ؛ دور
فذلغتنامه دهخدافذ. [ ف َذذ ] (ع ص ) تنها و یگانه . ج ، اَفْذاذ، فذود. (منتهی الارب ). فرد، یقال : ذهبا فذین .(از اقرب الموارد). || (اِ) اول تیر قمار، و هی عشرة اولها الفذ ثم ا
فضلغتنامه دهخدافض . [ ف َض ض ] (ع مص ) شکستن چیزی چنانکه از هم جدا شود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || شکستن مهر نامه . (منتهی الارب ). شکستن مهر نامه و گشودن آن . || پر
فظلغتنامه دهخدافظ. [ ف َظظ ] (ع ص ) مرد درشت خوی بدخوی سنگدل بدزبان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). درشتخوی . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). || (اِ) آب شکنبه
فزعةلغتنامه دهخدافزعة. [ ف ُ زَ ع َ ] (ع ص ) کسی که از مردم ترسد. مرد بسیار ترسنده از مردم . (از منتهی الارب ).
فزعةلغتنامه دهخدافزعة. [ ف ُ زَ ع َ ] (ع ص ) کسی که از مردم ترسد. مرد بسیار ترسنده از مردم . (از منتهی الارب ).
عَفَوْاْفرهنگ واژگان قرآنفزوني يافتند - زياد شدند (در عبارت "ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکَانَ ﭐلسَّيِّئَةِ ﭐلْحَسَنَةَ حَتَّىٰ عَفَوْاْ ")
فَضْلِفرهنگ واژگان قرآنزيادي و فزوني در كارهاي ستوده - بخششي كه به دليل استحقاق فرد مورد بخشش قرار گرفته ، صورت نمي گيرد بلكه از زيادي كرم شخص بخشنده است (کلمه فضل مانند کلمه فضول به