فریکلغتنامه دهخدافریک . [ ف َ ] (ع اِ) دانه ٔ مالیده . (منتهی الارب ).المفروک المنقی من الحب . (اقرب الموارد). || طعامی است که گندم نارسیده را مالیده بروغن و جزآن ترتیب داده . (
فریکلغتنامه دهخدافریک . [ ف ِ] (اِخ ) دهی از بخش اردل شهرستان شهر کرد که دارای 66 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
فریکلغتنامه دهخدافریک . [ ف َ ] (اِ) اسم فارسی فرخ است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). کبک جوانه یا مرغ خانگی جوانه . فرخ . جوجه . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به فرخ شود.
فریکلغتنامه دهخدافریک . [ ف ِرْ ری ] (فرانسوی ، ص ) (اصطلاح شیمی ) اکسید فریک ترکیبی از آهن سه ظرفیتی و اکسیژن که در صورت اختلاط با مقداری گل اخرا برای رنگ کردن آهن به کار میرود
فریکاسهلغتنامه دهخدافریکاسه . [ ف ِ س ِ ] (فرانسوی ، اِ) گوشتی که به قطعات بریده و در سوس پخته شده باشد. و آن شامل انواع مختلف است . (فرهنگ فارسی معین ).
فریکتانلغتنامه دهخدافریکتان . [ ف َ ک َ ] (ع اِ) دو استخوان است در بن زبان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فریکسوسلغتنامه دهخدافریکسوس . [ فْری / ف ِ ] (اِخ ) دو پسر آقامس از پادشاهان بئوسیا (فوستل دوکولانژ). پدرش میخواست او را در راه رب النوع قربانی کند ولی زئوس قوچ بالداری را فرستاد ا
فریکنارلغتنامه دهخدافریکنار. [ ](اِخ ) نام یکی از نقاط ساحلی مازندران در نزدیکی فرح آباد بوده است . (از مازندران و استرآباد رابینو ترجمه ٔ فارسی ص 24، 25 و 52). رجوع به فریدونکنار
فریکاسهفرهنگ انتشارات معین(فِ س ) [ فر. ] (اِ.) گوشتی که به قطعات بریده و در سسس پخته شده باشد و آن شامل انواع مختلف است .
فریکاسهلغتنامه دهخدافریکاسه . [ ف ِ س ِ ] (فرانسوی ، اِ) گوشتی که به قطعات بریده و در سوس پخته شده باشد. و آن شامل انواع مختلف است . (فرهنگ فارسی معین ).
فریکتانلغتنامه دهخدافریکتان . [ ف َ ک َ ] (ع اِ) دو استخوان است در بن زبان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فریکسوسلغتنامه دهخدافریکسوس . [ فْری / ف ِ ] (اِخ ) دو پسر آقامس از پادشاهان بئوسیا (فوستل دوکولانژ). پدرش میخواست او را در راه رب النوع قربانی کند ولی زئوس قوچ بالداری را فرستاد ا