فرگفتلغتنامه دهخدافرگفت . [ ف َ گ ُ ] (اِ مرکب ) از: فر (پیشاوند) + گفت به معنی گفتن و گفتار. برساخته ٔ فرقه ٔ آذرکیوان است .(از حاشیه ٔ برهان چ معین ). فرمان و حکم . (برهان ).
فریفتهفرهنگ مترادف و متضاد۱. دلباخته، شوریده، شیدا، شیفته، غاوی، مجذوب، مفتون، وامق ۲. فریبخورده، گولخورده
فرو گفتنلغتنامه دهخدافرو گفتن . [ ف ُ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) گفتن و برای دیگران بازگو کردن : اجازت رسید از سر راستان که دانا فروگوید آن داستان . نظامی .چون فروگفت هرچه دید همه وآنچه ز
فروفتادنلغتنامه دهخدافروفتادن . [ ف ُ ف ُدَ ] (مص مرکب ) بپایین افتادن . افتادن : چو عاشق دید کآن معشوق چالاک فروخواهد فتاد از باد بر خاک .نظامی .