فروکاستنلغتنامه دهخدافروکاستن . [ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) کاستن . کم کردن . || پایین آوردن . فرودآوردن : بر بال عقاب آمد آن تیر جگرسوزوز عالم افرازش زی شیب فروکاست . ناصرخسرو.
رابطة پولمحورcash nexusواژههای مصوب فرهنگستانفروکاستن همة روابط انسانی، بهویژه روابط حاکم بر تولید، به مبادلات پولی و مالی و مادی
تعدیل شارش،تعدیل جریانflow equalizationواژههای مصوب فرهنگستانذخیرهسازی آب یا فاضلاب در یک مخزن برای فروکاستن نوسانات یا غلظت جریان یا هر دو
فرولغتنامه دهخدافرو. [ ف ُ ] (پیشوند، ق ) به معنی فرود. در زبان پهلوی فْرُت ، در پارسی باستان فْرَوَتا . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). فرود و زیر و تحت و پایین و شیب و نشیب و پست