فروهشتهلغتنامه دهخدافروهشته .[ ف ُ هَِ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) آویخته . (فرهنگ اسدی ). مقابل افراشته . (یادداشت بخط مؤلف ) : ز تاک خوشه فروهشته و ز باد نوان چو زنگیانی بر بازپیچ
فروهشتگیلغتنامه دهخدافروهشتگی . [ ف ُ هَِ ت َ / ت ِ ] (حامص مرکب ) آویختگی . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به فروهشتن و فروهشته شود.
فروهشتنلغتنامه دهخدافروهشتن . [ ف ُ هَِ ت َ ] (مص مرکب ) فروگذاشتن . فرونهادن . نهادن . گذاشتن : چو نوذر فروهشت پی در حصاربدو بسته شد راه جنگ سوار. فردوسی .او چو فروهشت زیر پای ترا
فروهشتنفرهنگ انتشارات معین(فُ. هِ تَ) 1 - (مص م .) پایین گذاشتن ، بر زمین گذاشتن . 2 - آویزان کردن . 3 - (مص ل .) فرو افتادن . 4 - سست شدن . 5 - آویزان شدن .
فروهشتنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. به پایین انداختن.۲. بر زمین گذاشتن؛ فروگذاشتن؛ پایین گذاشتن.۳. آویزان کردن.۴. رها کردن.۵. (مصدر لازم) آویزان شدن.۶. (مصدر لازم) [مجاز] خراب شدن.
فرخالفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهموی فروهشته که چینوشکن نداشته باشد: ◻︎ سرو سیمین تو را در مشک تر / زلف فرخالت ز سر تا پا گرفت (فیروز مشرقی: شاعران بیدیوان: ۸).
کفچفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده=کف۱: ◻︎ فروهشته لفچ و برآورده کفچ / به کردار قیر و شبه، کفچ و لفچ (فردوسی: ۶/۹۰).
جعبلغتنامه دهخداجعب .[ ج ُ ] (ع اِ) آنچه مسترخی و فروهشته باشد از زیر ناف تا استخوان دبر. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).