فروماندهلغتنامه دهخدافرومانده . [ ف ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) متحیر. سرگشته . سراسیمه . (یادداشت بخط مؤلف ). || متعجب . درشگفت : از این بستدی چیز و دادی بدان فرومانده از کار او موبد
زغوملغتنامه دهخدازغوم . [ زَ ] (ع ص ) فرومانده در سخن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). رجوع به زغموم شود.
مقطعلغتنامه دهخدامقطع. [ م ُ طِ ] (ع ص ) فرومانده از دلیل و جواب و ساکت وخاموش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آنکه حجت وی بریده شده باشد. (از اقرب الموارد). || بازم
بقرلغتنامه دهخدابقر. [ ب َ ق َ / ب َ ] (ع مص ) فرومانده شدن کسی از دیدن دور. (ناظم الاطباء). فرومانده بینایی شدن از دیدار دور. || مانده گردن . (منتهی الارب ). مانده شدن . (آنند