فوشارمیدلغتنامه دهخدافوشارمید. (اِ) در ارسباران دیو آلبالو را گویند. (یادداشت مؤلف ). نوعی درخت است .
فروآرامیدنلغتنامه دهخدافروآرامیدن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) آرام گرفتن . ساکت شدن . از حرکت بازایستادن : اندرحرکت آید لکن زود فروآرامد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
فروآرمیدنلغتنامه دهخدافروآرمیدن . [ ف ُ رَ دَ ] (مص مرکب ) فروآرامیدن . آرام گرفتن . ساکت شدن : برادر چو آوازخواهر شنیدز گفتار و پاسخ فروآرمید. فردوسی .چو دانشگر این قولها بشنودپس آن
فروارلغتنامه دهخدافروار. [ ف َرْ ] (اِ) در اوستا ظاهراً فروارنه . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). خانه ٔ تابستانی باشد بر بالا. (فرهنگ اسدی ). خانه ٔ تابستانی را گویند عموماً و بالاخ
پَسار توازنtrim dragواژههای مصوب فرهنگستانافزایش پایدار پَسار القایی، در پی جابهجایی سطوح، برای غلبه بر نیروی روبهپایین دُم افقی و پَسار القایی آن و مؤلفۀ موازی با فروشار بر روی آن
حرف مصدرلغتنامه دهخداحرف مصدر. [ ح َ ف ِ م َ دَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) اداة مصدر. علامت مصدر. پساوند مصدر و آن دال و نون یا تاء و نون است . شمس قیس علامتهای حاصل مصدر را نیز در
فوشارمیدلغتنامه دهخدافوشارمید. (اِ) در ارسباران دیو آلبالو را گویند. (یادداشت مؤلف ). نوعی درخت است .
فروآرامیدنلغتنامه دهخدافروآرامیدن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) آرام گرفتن . ساکت شدن . از حرکت بازایستادن : اندرحرکت آید لکن زود فروآرامد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).