فروسولغتنامه دهخدافروسو. [ ف ُ ] (ق مرکب ) مقابل برسو. بسوی پایین . پایین . فروزیر : از فروسو گنج و از برسو بهشت سوزنی سیمین میان هر دو حد. بوشعیب هروی .آماس بیشتر در فروسو باشد.
فروسو کشیدنلغتنامه دهخدافروسو کشیدن . [ ف ُ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بپایین کشیدن . پایین آوردن : نخست به علاجها که یاد کرده آمده است مشغول باشند از رگزدن و ماده از بالا فروسو کشیدن .
فروسودنلغتنامه دهخدافروسودن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) ساییدن . تراش دادن . || ساییده شدن . سودن . رجوع به سودن شود.
فروسو کشیدنلغتنامه دهخدافروسو کشیدن . [ ف ُ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بپایین کشیدن . پایین آوردن : نخست به علاجها که یاد کرده آمده است مشغول باشند از رگزدن و ماده از بالا فروسو کشیدن .
فروسودنلغتنامه دهخدافروسودن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) ساییدن . تراش دادن . || ساییده شدن . سودن . رجوع به سودن شود.
فروسویینلغتنامه دهخدافروسویین . [ ف ُ ] (ص نسبی ) مقابل برسویین . پایینی : گاه باشد که توته بر پلک برسویین بدرآید و گاه باشد که بر پلک فروسویین . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).