فروریختنلغتنامه دهخدافروریختن . [ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) چیزی را از بالا به پایین ریختن : یکروز به گرمابه همی آب فروریخت مردی بغلط لج بزدش بر در دهلیز. منجیک ترمذی .بزد تیغ و انداخت ا
فروریختنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. جدا شدن و به پایین ریختن.۲. جاری شدن.۳. [مجاز] نابود شدن؛ از بین رفتن.۴. (مصدر متعدی) چیزی را به پایین ریختن.۵. (مصدر متعدی) [مجاز] خراب کردن.۶. (مصدر متعدی
فروبیختنلغتنامه دهخدافروبیختن . [ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) غربال کردن . با غربال ریختن و افشاندن . بیختن : دهر به پرویزن زمانه فروبیخت مردم را چه خیاره و چه رذاله . ناصرخسرو.رجوع به بیخ
فروریختهلغتنامه دهخدافروریخته . [ ف ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) هرچه بر زمین ریخته شده باشد از آب و خون و جز آن . || هدررفته و از میان رفته . رجوع به فروریختن شود.
بمباران الگومندpattern bombingواژههای مصوب فرهنگستانفروریختن یکنواخت بمب براساس الگویی خاص بهمنظور حملۀ نظاممند به منطقۀ هدف
بمباران منطقهایcarpet bombingواژههای مصوب فرهنگستانفروریختن پیدرپی تعداد زیادی بمب در یک منطقه با محدوده مشخص، بهطوریکه به تمام قسمتها صدمه وارد شود
ریزش خاکسترash fallواژههای مصوب فرهنگستانفروریختن خاکستر هوابُرد از اَبر فورانی متـ . رگبار خاکستر ash shower
defileدیکشنری انگلیسی به فارسیفروریختن، گردنه، گذرگاه، الوده کردن، بی حرمت کردن، بی عفت کردن، رژه رفتن، ملوی کردن