سالملغتنامه دهخداسالم . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن فروح . در صنعت کیمیا (زرسازی ) بحث کرده و گویند بعمل اکسیر تام دست یافته است . (ابن الندیم ).
قتابلغتنامه دهخداقتاب . [ ق َت ْ تا ] (اِخ ) عمربن فروح عبدی از مردم بصره و از محدثان است . وی از بسطام بن نصر و حبیب بن زبیر و جز ایشان روایت کند و از او وکیعبن جراح و یعقوب حض
حبللغتنامه دهخداحبل . [ ح َ ] (اِخ ) (...عرفة) موضعی به عرفات است . ابوذویب هذلی درباره ٔ آن گفته : فروحها عند المجاز عشیةتبادر اولی السابقات الی الحبل .و حسین بن مطیر اسدی گوی
روح و ریحانلغتنامه دهخداروح و ریحان . [ رَ ح ُ رَی ْ / رِی ْ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) رحمت و رزق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). آسایش وروزی و بوی خوش . استراحت و رزق . مقتبس از آیه
روحلغتنامه دهخداروح . [ رَ ] (ع مص ) شبانگاه کردن و رفتن در آن . رواح . (مصادر زوزنی ). شبانگاه رفتن نزد کسان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بوی یافتن . رَوَح . (دهار)