فروارلغتنامه دهخدافروار. [ ف َرْ ] (اِ) در اوستا ظاهراً فروارنه . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). خانه ٔ تابستانی باشد بر بالا. (فرهنگ اسدی ). خانه ٔ تابستانی را گویند عموماً و بالاخ
فروارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بالاخانه.۲. خانۀ تابستانی.۳. بادگیردار: ◻︎ آن کن که بدین وقت همی کردی هر سال / خزپوش و به کاشانه شو از صُفه و فروار (فرخی: ۱۱۳).
فروآرامیدنلغتنامه دهخدافروآرامیدن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) آرام گرفتن . ساکت شدن . از حرکت بازایستادن : اندرحرکت آید لکن زود فروآرامد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
فروآرمیدنلغتنامه دهخدافروآرمیدن . [ ف ُ رَ دَ ] (مص مرکب ) فروآرامیدن . آرام گرفتن . ساکت شدن : برادر چو آوازخواهر شنیدز گفتار و پاسخ فروآرمید. فردوسی .چو دانشگر این قولها بشنودپس آن
فروارهلغتنامه دهخدافرواره . [ ف َ رَ /رِ ] (اِ) فروار که خانه ٔ تابستانی و بالاخانه ٔ چهاردر و بادگیر باشد. (برهان ). پرواره . غرفه . فربال . فرباله . فروال . (یادداشت بخط مؤلف )
فروارهلغتنامه دهخدافرواره . [ ف َ رَ /رِ ] (اِ) فروار که خانه ٔ تابستانی و بالاخانه ٔ چهاردر و بادگیر باشد. (برهان ). پرواره . غرفه . فربال . فرباله . فروال . (یادداشت بخط مؤلف )
فروآرامیدنلغتنامه دهخدافروآرامیدن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) آرام گرفتن . ساکت شدن . از حرکت بازایستادن : اندرحرکت آید لکن زود فروآرامد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
فروآرمیدنلغتنامه دهخدافروآرمیدن . [ ف ُ رَ دَ ] (مص مرکب ) فروآرامیدن . آرام گرفتن . ساکت شدن : برادر چو آوازخواهر شنیدز گفتار و پاسخ فروآرمید. فردوسی .چو دانشگر این قولها بشنودپس آن