فرنگیسلغتنامه دهخدافرنگیس . [ ف َ رَ ] (اِخ ) نام دختر افراسیاب که در عقد نکاح سیاوش بود. (برهان ). دختر افراسیاب و زن سیاوش . (ولف ) : فرنگیس بهتر ز خوبان اوی نبینی به گیتی چنان
فرنسیسلغتنامه دهخدافرنسیس . [فْرَ / ف ِ رَ ] (اِخ ) بیکن . رجوع به باکن و نیز رجوع به فرانسیس بیکن شود.
فرنگستانلغتنامه دهخدافرنگستان . [ ف َ رَ گ ِ ] (اِخ ) فرنگ . فرنگان . (آنندراج ). فرانسه . رجوع به فرانسه شود.
فرنگی بافلغتنامه دهخدافرنگی باف . [ ف َ رَ ] (نف مرکب ) آنکه بطرز فرنگی ها چیز میبافد. || (ن مف مرکب ) پارچه یا هر منسوج دیگر که بشیوه ٔ فرنگی بافته شود.
همیلالغتنامه دهخداهمیلا. [ ] (اِخ ) نام یکی ازندیمه های شیرین در خسرو و شیرین نظامی : فرنگیس و سهیل سروبالاعجب نوش و فلکناز و همیلا. نظامی .همیلا گفت : آبی بود روشن روان گشته میا
همایلغتنامه دهخداهمای . [ هَُ ] (اِخ ) نام قیصر روم که زن بهرام گور بوده است . (برهان ) : از فرنگیس و کتایون و همای باستان را نام و آوا دیده ام . خاقانی .دختر قیصر همایون رای هم
خون فشانلغتنامه دهخداخون فشان . [ ف ِ ] (نف مرکب ) خون فشاننده . آنکه خون افشاند. (یادداشت مؤلف ). خونریزنده . خونریز : ز بهر سیاوش بدم خون فشان فرنگیس را جو از اینها نشان . فردوسی
کیخسرولغتنامه دهخداکیخسرو. [ ک َ خ ُ رَ ] (اِخ ) نام پادشاهی است مشهور. (برهان ). نام پادشاه سوم از سلسله ٔ کیان . (ناظم الاطباء). نام شاهنشاه عادل پسر سیاوش که مادرش دختر افراسیا
فلکنازلغتنامه دهخدافلکناز. [ ف َ ل َ ] (اِخ ) از ندیمه های شیرین معشوقه ٔ فرهاد و خسرو پرویز : وز آن سو آفتاب بت پرستان نشسته گرد او ده نارپستان فرنگیس و سهیل سروبالاعجب نوش و فلک