فرنجلغتنامه دهخدافرنج . [ ف ُ رُ ] (اِ) خرطوم . لفج . پوزه . (یادداشت به خط مؤلف ).پیرامون و اطراف دهان . (برهان ) (اسدی ) : سر فروبردم میان آبخوراز فرنج مَنْش خشم آمد مگر. (از
فرنجلغتنامه دهخدافرنج . [ ف ِ رَ ] (اِخ ) افرنج . فرنگ . افرنجه . فرانسه . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به فرانسه شود.
فرنجیلغتنامه دهخدافرنجی . [ ف َ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به فرنجه که ولایتی است و جمعی از رومیان بدانجا منسوب اند. (سمعانی ). رجوع به فرنگی شود.
فرنجیةلغتنامه دهخدافرنجیة. [ ف ِ رَ جی ی َ ] (ع اِ) نوعی ماشین جنگی . افرنجیه . (دزی ج 2 ص 262). رجوع به افرنجیه شود.
فرنجاتلغتنامه دهخدافرنجات . [ ف َ رِ ] (اِ) شبنم . (بحر الجواهر). اسم فارسی شبنم است که به عربی صقیع نامند. (فهرست مخزن الادویه ).
فرنجکلغتنامه دهخدافرنجک . [ ف َ رَ ج َ ] (اِ) کابوس و عبدالجنة را گویند و آن گرانی و سنگینیی باشد که در خواب بر مردم افتد و حکما گویند سبب آن ماده ٔ سوداوی است و در مؤید الفضلاء
فرنجیلغتنامه دهخدافرنجی . [ ف َ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به فرنجه که ولایتی است و جمعی از رومیان بدانجا منسوب اند. (سمعانی ). رجوع به فرنگی شود.
فرنجیةلغتنامه دهخدافرنجیة. [ ف ِ رَ جی ی َ ] (ع اِ) نوعی ماشین جنگی . افرنجیه . (دزی ج 2 ص 262). رجوع به افرنجیه شود.
فرنجاتلغتنامه دهخدافرنجات . [ ف َ رِ ] (اِ) شبنم . (بحر الجواهر). اسم فارسی شبنم است که به عربی صقیع نامند. (فهرست مخزن الادویه ).
فرنجکلغتنامه دهخدافرنجک . [ ف َ رَ ج َ ] (اِ) کابوس و عبدالجنة را گویند و آن گرانی و سنگینیی باشد که در خواب بر مردم افتد و حکما گویند سبب آن ماده ٔ سوداوی است و در مؤید الفضلاء