فرمانفرهنگ مترادف و متضاد۱. امر، امریه، توقیع، حکم، دستور، رقم، سفارش، طغرا، فرمایش، منشور ۲. رل، سکان ۳. اجازه، پته، پروانه، فته
فرماندیکشنری فارسی به انگلیسیbehest, charter, command, control, decree, dictate, dictation, direction, directive, edict, fiat, imperative, injunction, mandate, order, ordinance, prescript,
فرمانلغتنامه دهخدافرمان . [ ف َ ] (اِ) در زبان پهلوی فرمان ، در پارسی باستان فرمانا ، در ارمنی عاریتی و دخیل هرمن ، معرب آن نیز فرمان و جمع عربی آن فرامین است . (حاشیه ٔ برهان چ
فرمانفرهنگ انتشارات معین(فَ) [ په . ] (اِ.) 1 - دستور، امر، حکم . 2 - توقیع پادشاه . 3 - وسیلة کنترل اتومبیل ، دوچرخه ، موتورسیکلت .
سمت شاگردnearsideواژههای مصوب فرهنگستاندر خودروهایی که فرمان ماشین در سمت چپ خودرو قرار دارد، سمت راست وسیلة نقلیه که در کوتاهترین فاصله با پیادهرو یا جدول قرار دارد
رلفرهنگ انتشارات معین(رُ) [ فر. ] (اِ.) 1 - وظیفه ای که بازیگر یا هنرپیشه بر عهده دارد. 2 - وظیفه ، عمل . 3 - آلتی که راننده به وسیلة آن ماشین را به هر طرف که بخواهد حرکت دهد، فرمان
دنگیلغتنامه دهخدادنگی . [ دَ ] (ص نسبی ) دنگ کوب را گویند و او شخصی باشد که برنج را ازپوست جدا کند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از برهان ) (از ناظم الاطباء). رجوع به دنگ کوب شود. |
دندهلغتنامه دهخدادنده . [ دَ دَ / دِ ] (اِ) هر یک از استخوانهای پهلو. ضلع. (از ناظم الاطباء). استخوان پهلو. فقره . هریک از استخوانهای دو جانب وحشی تن آدمی از یمین و شمال . هر یک
دستکارلغتنامه دهخدادستکار.[ دَ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) به دست کارنده . (برهان ). صانع و استاد هنرمند. (غیاث ). استاد چابکدست ماهر که دستکاری چیزها کند چون جراح و کحال و روشنگر. (انج