فرمانیلغتنامه دهخدافرمانی . [ ف َ] (ص نسبی ) به فرمان . مطیع. فرمان بردار : گر بدو بنگری امروز یکی لحظت طاعتی گردد و بیچاره و فرمانی .ناصرخسرو.
فرمانیدسلغتنامه دهخدافرمانیدس . [ ف َ دِ ] (اِخ ) پارمنید . نام یکی از رسالات افلاطون است . رجوع به برمانیدس شود.
پول فرمانیfiat moneyواژههای مصوب فرهنگستانپولی که دولت بهعنوان وجه رایج قانونی وضع میکند ولی پشتوانۀ کالای بهادار را ندارد و بنابراین، ارزش حقیقی آن تابع رابطۀ عرضه و تقاضا است، نه موادی که از آن ساخت
آتشبهاحتیاط!weapons tightواژههای مصوب فرهنگستانفرمانی مربوط به واپایی سلاح که نشاندهندۀ وضعیتی است که در آن با سامانههای سلاح تنها باید به هدفی که متخاصم شناخته شود شلیک کرد
آتشبهاختیار!weapons freeواژههای مصوب فرهنگستانفرمانی مربوط به واپایی سلاح که نشاندهندۀ وضعیتی است که در آن با سامانههای سلاح باید به هدفی که غیرخودی یا ناشناس شناخته شود شلیک کرد
آتشبهفرمان!weapons holdواژههای مصوب فرهنگستانفرمانی مربوط به واپایی سلاح که نشاندهندۀ وضعیتی است که در آن سامانههای سلاح باید در دفاع از خود و در اجرای دستور رسمی شلیک کنند