فرفخلغتنامه دهخدافرفخ . [ ف َ ف َ ] (معرب ، اِ) خرفه .معرب پرپهن . (منتهی الارب ). بقلةالحمقاء که آن را فرفیر نیز گویند و آن رجله است . (اقرب الموارد). پرپهن . رجلة. بقلةالحمقاء
فرفخینلغتنامه دهخدافرفخین .[ ف َ ف َ ] (معرب ، اِ) بقلةالحمقاء. (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به فرفخ و فرفخیز و پرفهن و پرپهن شود.
فرفخیزلغتنامه دهخدافرفخیز. [ ف َ ف َ ] (معرب ، اِ) تخمی است که آن را خرفه گویند و فرفخ نیز خوانند و به عربی بقلةالحمقاء گویند. (برهان ). رجوع به فرفخ و فرفه و فرفهن و پرپهن شود.
حب الفرفخلغتنامه دهخداحب الفرفخ .[ ح َب ْ بُل ْ ف َ ف َ ] (ع اِ مرکب ) تخم خرفه . و در نسخه ای از مهذب الاسماء می نویسد: حب الفرفخ ، تخم وشنک .
فرفخینلغتنامه دهخدافرفخین .[ ف َ ف َ ] (معرب ، اِ) بقلةالحمقاء. (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به فرفخ و فرفخیز و پرفهن و پرپهن شود.
فرفخیزلغتنامه دهخدافرفخیز. [ ف َ ف َ ] (معرب ، اِ) تخمی است که آن را خرفه گویند و فرفخ نیز خوانند و به عربی بقلةالحمقاء گویند. (برهان ). رجوع به فرفخ و فرفه و فرفهن و پرپهن شود.
حب الفرفخلغتنامه دهخداحب الفرفخ .[ ح َب ْ بُل ْ ف َ ف َ ] (ع اِ مرکب ) تخم خرفه . و در نسخه ای از مهذب الاسماء می نویسد: حب الفرفخ ، تخم وشنک .
حلبیتالغتنامه دهخداحلبیتا. [ ح َ ] (ع اِ) بقلة الحمقاء البریة نوعی گیاه است به نام فرفخ و محرف این کلمه جلبیثاست . (از فرهنگ فارسی معین ).
بلبنلغتنامه دهخدابلبن . [ ب َ ب َ ] (اِ) خرفه را گویند و به عربی فرفخ و بقلةالحمقاء خوانند. (برهان ).پرپهن . (از آنندراج ). بقلةالحمقاء. (الفاظ الادویة).و بخاطر میرسد که این لفظ