25 فرهنگ

7152 مدخل


فرض

farz

۱. آنچه به عنوان واقعیت موجود پذیرفته می‌شود تا درستی یا نادرستی آن بعداً معلوم شود.
۲. فرضیه.
۳. (اسم مصدر) تصور.
۴. (صفت) واجب.
۵. (اسم، صفت) امر لازم و ضروری.
۶. آنچه خداوند بر انسان واجب کرده؛فریضه.
۷. [قدیمی] نوعی خرما.
⟨ فرض کردن: (مصدر متعدی)
۱. پنداشتن؛ گمان کردن.
۲. [قدیمی] واجب دانستن.

انگار، انگاره

۱. ضروری، لازم، مهم
۲. انگاره، انگار، پنداشت، پندار، تصور، خیال، فکر، گمان، وهم
۳. تخمین، حدس
۴. سنت، واجب

assumption, guess, presumption, supposition, thesis, premise