فرشلغتنامه دهخدافرش . [ ف َ ] (ع اِ) بساط افکنده . (منتهی الارب ). گستردنی . زیرانداز. قالی . (یادداشت به خط مؤلف ). مفروش از اسباب خانه . (اقرب الموارد) : از تو خالی نگارخانه
فرشلغتنامه دهخدافرش . [ ف ُ ] (اِ) آغوز و فله را گویند و آن شیری باشد که از حیوان نوزاییده دوشند و چون بر آتش نهند مانند پنیر بسته شود. (برهان ). فرشه . (حاشیه ٔ برهان چ معین )
فُرُشٍفرهنگ واژگان قرآنبسترها (جمع فراش و چون اين كلمه به عنوان كنايه از همسر و زن نيز به كار مي رود برخي مراد ازعبارت " فرش مرفوعه " را زنان ارجمندي دانستهاند که در عقل و جمال و کمال