فردلغتنامه دهخدافرد. [ ف َ ] (اِخ ) یکی از دو کوهی که آنها را فردان گویند و در دیار سلیم است به حجاز. (معجم البلدان ). موضعی است . (منتهی الارب ).
فردلغتنامه دهخدافرد. [ ف َ رِ / ف َ رَ ] (ع ص ) یکتا و یگانه . (از منتهی الارب ). واحد و در این معنی فَرْد، به سکون راء، جایز نیست . (از اقرب الموارد).- سیف فرد ؛ شمشیر باجوهر
چنگال خاییدنلغتنامه دهخداچنگال خاییدن . [ چ َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از در خشم شدن . دچار حسرت و افسوس گشتن : مرغزاری که فسیله گه اسبان تو گشت شیر کآنجا برسد فرد بخاید چنگال .رودکی .
زنده شدنلغتنامه دهخدازنده شدن . [ زِ دَ/ دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) زنده گردیدن . حیات یافتن . نشر. نشور. از نو حیات یافتن . زنده گشتن : حکمت آبیست کجا مرده بدو زنده شودحکما بر لب این آ
تن بتنلغتنامه دهخداتن بتن . [ تَم ْ ب ِ ت َ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) کس به کس . کس بعوض کس . (ناظم الاطباء). فرداً فرد. یک یک : چنین گفت با مویه افراسیاب کزین پس نه آرام جویم نه خواب
بیزارلغتنامه دهخدابیزار. (ص )دور. جدا. برکنار. جدا و دوری جوینده ، و این ترکیب با مصدر شدن و کردن و گشتن صرف شود. (از یادداشت مؤلف ) : انوشیروان بدین حدیث نامه کرد بملک روم که ا
سلاقلغتنامه دهخداسلاق . [ س ُ ] (ع اِمص ، اِ) دمیدگی بر بن های دندان یا پوست رفتگی بن دندان است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || صلابتی است در پلک چشم از ماده ٔ