فردلغتنامه دهخدافرد. [ ف َ ] (اِخ ) یکی از دو کوهی که آنها را فردان گویند و در دیار سلیم است به حجاز. (معجم البلدان ). موضعی است . (منتهی الارب ).
فردلغتنامه دهخدافرد. [ ف َ رِ / ف َ رَ ] (ع ص ) یکتا و یگانه . (از منتهی الارب ). واحد و در این معنی فَرْد، به سکون راء، جایز نیست . (از اقرب الموارد).- سیف فرد ؛ شمشیر باجوهر
فردلغتنامه دهخدافرد. [ ف َ ] (ع ص ) تنها. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). متفرد. (اقرب الموارد). منفرد و مجرد. (ناظم الاطباء) : لاجرم تن آسان وفرد می باشد و روزگار کرانه می
بخور و نمیرbare subsistence, subsistenceواژههای مصوب فرهنگستانویژگی وضعیتی که در آن درآمد فرد برای خرید مایحتاج زندگی فقط برای زنده ماندن او کفایت میکند
رفتار غذاگیریfeeding behaviourواژههای مصوب فرهنگستانرفتاری که برای تغذیه و با هدف زنده ماندن در طول زندگی فرد شکل میگیرد
کهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ضمیر پرسشی که دربارۀ افراد به کار میرود؛ چه کسی؟؛ کدام فرد؟: ◻︎ که را جاودان ماندن امیّد ماند / چو کس را نبینی که جاوید ماند؟ (سعدی۱: ۵۶).۲. شخصی که (در ترک
شایگانلغتنامه دهخداشایگان . (ص مرکب ) مرکب از: شای (= شاه ) به اضافه ٔ گان پسوند نسبت و لیاقت . سزاوار و لایق و درخور. (برهان قاطع). شایسته و شایان . فرد ممتاز. فرد اعلی در میان ا