فروافتادنلغتنامه دهخدافروافتادن . [ ف ُ اُ دَ ] (مص مرکب ) بزیر افتادن . سقوط. (یادداشت بخط مؤلف ) : چون رسولانش ده گام بتعجیل زنندقیصر از تخت فروافتد و خاقان از گاه . منوچهری .بسان
فرودافتادنلغتنامه دهخدافرودافتادن . [ ف ُ اُ دَ ] (مص مرکب ) آویخته شدن . فروافتادن . سرنگون شدن : تهدل ؛ فرودافتادن شاخهای درخت . (منتهی الارب ). رجوع به فروافتادن شود.
فردلغتنامه دهخدافرد. [ ف َ ] (اِخ ) یکی از دو کوهی که آنها را فردان گویند و در دیار سلیم است به حجاز. (معجم البلدان ). موضعی است . (منتهی الارب ).
منفردلغتنامه دهخدامنفرد. [ م ُ ف َ رِ ] (ع ص )تنها. (آنندراج ) (غیاث ). تنها و مجرد و یکه و یکتا.(ناظم الاطباء). یگانه . فرد : آن مجتهد طریقت آن منفرد حقیقت ... از ائمه ٔ وقت بود
نقش گرفتنلغتنامه دهخدانقش گرفتن . [ ن َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) نقش قبول کردن . (از آنندراج ). نقش پذیرفتن : دل نقشی از مراد چو موم از نگین گرفت یک لحظه بود جفت و همه عمر فرد ماند. خ
کارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنچه کسی انجام میدهد؛ عمل.۲. فعالیتی که فرد در ازای آن پول دریافت میکند؛ پیشه؛ شغل.۳. آنچه فرد را به خود مشغول میکند؛ سرگرمی.۴. وظیفه.۵. گرفتاری؛ مشغولیت.
راشد باللّهلغتنامه دهخداراشد باللّه . [ ش ِ بِل ْ لاه ] (اِخ ) ابومنصور جعفربن مسترشدبن مستظهربن مقتدی بن ذخیرةبن قائم بن قادربن اسحاق بن هرون الرشیدبن مهدی بن منصوربن محمدبن علی بن عب