فربیلغتنامه دهخدافربی . [ ف َ ] (ص ) به معنی فربه باشدکه در مقابل لاغر است . (برهان ). از اوستا تروپیثوه ، پهلوی فرپیه ، هندی باستان پراپیتو ، وخی فربی ، سریکلی فربه ، در اوراق
فربیانیلغتنامه دهخدافربیانی . [ ف َ ] (اِخ ) محمودبن فضل بن حیدربن مطر فربیانی المطری ، مکنی به ابی الغنائم . سلفی او رادیده و از او حدیث شنیده است . (از معجم البلدان ).
فربیالغتنامه دهخدافربیا. [ ف َ ] (اِخ ) از قرای عسقلان است . (از معجم البلدان ). رجوع به عسقلان شود.
فربیانیلغتنامه دهخدافربیانی . [ ف َ ] (اِخ ) محمودبن فضل بن حیدربن مطر فربیانی المطری ، مکنی به ابی الغنائم . سلفی او رادیده و از او حدیث شنیده است . (از معجم البلدان ).
فربیالغتنامه دهخدافربیا. [ ف َ ] (اِخ ) از قرای عسقلان است . (از معجم البلدان ). رجوع به عسقلان شود.