فراویلغتنامه دهخدافراوی . [ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به فراوه . (از انساب سمعانی ). رجوع به فراوه و فراور و فراو شود.
فراویلغتنامه دهخدافراوی . [ ف َ ] (اِخ ) محمدبن فضل بن احمدبن محمدبن احمد، مکنی به ابوعبداﷲ. یاقوت نویسد: شیخ شیوخ ما بود و امام و متفنن و اهل مناظره و محدث و واعظ و در میان مردم
فراویلغتنامه دهخدافراوی . [ ف َ ] (اِخ ) محمدبن قاسم ، مکنی به ابونعیم . از حمیدبن زنجویه و جز او حدیث شنید. ابواسحاق محمدبن یحیی و جز او از وی روایت کنند. وی در عبادت کوشا بود.
فراویلغتنامه دهخدافراوی . [ ف َ ] (اِخ ) منصوربن عبدالمنعم بن عبداﷲبن محمدبن فضل . وی [ از زادگاه خود فراو ]، به بغداد آمد و در آنجا ازجد خود ابوالبرکات و از جد پدرش روایت کرد. س
فراویزلغتنامه دهخدافراویز. [ ف َ] (اِ) سجاف جامه و غیر آن . (برهان ). به حذف الف نیز آمده است . (آنندراج ). وژنگ . لبه . حاشیه . سجاف . (یادداشت مؤلف ). پروز. فرویز. (حاشیه ٔ بره
فرویزلغتنامه دهخدافرویز. [ ف َرْ ] (اِ) فراویز. که سجاف جامه باشد. (برهان ). رجوع به فراویز و فریز شود.
برورلغتنامه دهخدابرور. [ ب َرْ وَ ] (اِ) فراویز وسجاف جامه و دامن و سرهای آستین پوستین . (برهان ). پیوند که در جامه کنند. (شرفنامه ٔ منیری ). سنجاف و فراویز جامه و دامن و سرهای
وژنگفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. فراویز؛ سجاف جامه؛ پارچهای که برای زینت جامه در کنارۀ دامن یا سر آستین میدوزند.۲. پینه.