فراولغتنامه دهخدافراو. [ ف َ ] (اِخ ) رباطی است [ به ناحیت دیلمان ] بر سرحد میان خراسان و دهستان بر کران بیابان نهاده و ثغر است بر روی غور و اندر رباط یک چشمه آب است چندانک خورد
فراوانفرهنگ مترادف و متضادانبوه، بابرکت، بس، بسیار، بیحد، بیشمار، بینهایت، جزیل، خیلی، زیاد، شایگان، عدیده، کثیر، متراکم، معتنابه، وافر ≠ کم، نادر
فراوهلغتنامه دهخدافراوه . [ ف َ وَ ] (اِخ ) شهرکی است از اعمال نسا بین نسا و دهستان خوارزم و از آن گروهی از اهل علم برخاسته اند و آن را رباط فراوه گویند. عبداﷲبن طاهر آن را در خل
فراویلغتنامه دهخدافراوی . [ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به فراوه . (از انساب سمعانی ). رجوع به فراوه و فراور و فراو شود.
فراورلغتنامه دهخدافراور. [ ف َ وَ ] (اِخ ) نام موضعی است در خراسان و در آنجا چشمه ای است که چون در آن چشمه غوطه خورند تب ربع را زایل کند. (برهان ). ظ. مصحف «فراو» یا «فراوه » است
فراویلغتنامه دهخدافراوی . [ ف َ ] (اِخ ) منصوربن عبدالمنعم بن عبداﷲبن محمدبن فضل . وی [ از زادگاه خود فراو ]، به بغداد آمد و در آنجا ازجد خود ابوالبرکات و از جد پدرش روایت کرد. س
aboundsدیکشنری انگلیسی به فارسیفراوان است، فراوان بودن، زیاد بودن، وفور داشتن، تعیین حدود کردن، فراوان شدن