فراهلغتنامه دهخدافراه . [ ف َ ] (اِخ ) کوهی است در سیستان و نیز نام رودی است که از آن کوه جاری میگردد. (ناظم الاطباء).
فراهلغتنامه دهخدافراه . [ ف َ ] (اِخ )شهری است نزدیک به سبزوار هرات و از آنجاست ابونصر فراهی . طایفه ای از ملوک در آنجا حکمرانی کرده اند که با پادشاهان سیستان قرابت داشته اند. م
فراحلغتنامه دهخدافراح . [ ف َ ] (ع اِمص ) شادی و خرمی و شادمانی و سرور. || شوخی و بی پروایی . || ولگردی . (ناظم الاطباء). در منتهی الارب و اقرب الموارد صورت مصدری به اینگونه ضبط
فراحلغتنامه دهخدافراح . [ ف َ ] (اِخ ) نام جایی است که در شعر جعدی آمده است . (از معجم البلدان ). فراخ . رجوع به فراخ شود.
فراهیدلغتنامه دهخدافراهید. [ ف َ ] (ع اِ) گوسپندان ریزه . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || ج ِ فرهود. (اقرب الموارد). رجوع به فرهود شود.
فراهیدلغتنامه دهخدافراهید. [ ف َ ] (اِخ ) نام جد خلیل بن احمد صاحب عروض و کتاب العین . (سمعانی ذیل نسبت فراهیدی ).
فراهةلغتنامه دهخدافراهة. [ ف َ هََ ] (اِخ ) جایی است به سیستان و از آن جا است ابونصر فراهی . (از تاج العروس ). دهی است به سجستان . (منتهی الارب ). و رجوع به فراه شود.
فراهیلغتنامه دهخدافراهی . [ ف َ ] (اِخ ) شرف الدین محمدبن محمد فراهی . عوفی نویسد: ذاتی مجمع کمال فضایل و منبع زلال شمایل ... در وقتی که این داعی را بر فره (فراه ) گذری افتاد فلک