فرافبلغتنامه دهخدافرافب . [ ف َ ف ِ / ف ُ ف ِ ] (ع اِ) درختی است که از آن پالان سازند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). یک نوع درختی که از چوب آن پالان شتر سازند. (ناظم الاطباء).
فرابریدنلغتنامه دهخدافرابریدن . [ ف َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) به پایان رساندن و سر چیزی را با دقت هم آوردن : [ امیر مسعود ] امیدهای فراوان داد و آن حدیث فرابرید. (تاریخ بیهقی ).
فرابلغتنامه دهخدافراب . [ ف َ ] (اِخ ) قریه ای در سفج که در هشت فرسخی سمرقند بوده است . (از معجم البلدان ).
فرابرلغتنامه دهخدافرابر. [ ف َ ب َ ] (اِ مرکب ) در هر میوه دو قسمت موجود است ، یکی هسته ها و دیگر فرابر که از هر طرف هسته ها را فراگرفته است . (از گیاه شناسی گل گلاب ص 184).