فراشباشیلغتنامه دهخدافراشباشی . [ ف َرْ را ] (اِمرکب ) از جمله ٔ مقربان ، فراش باشی یا مشعلدارباشی است و تفصیل شغل وی دو بابت است : بابت اول در ذکر تحویلات اوست و تحویل او بدین موجب
فَرَاشِفرهنگ واژگان قرآنملخهايي كه تعدادشان به حدي باشد که زمين را فرش کنند ، يعني روي گرده هم سوار شده باشند ، پس فراش به معناي غوغاي ملخ است . (تشبيه مردم به فراش در روز قيامت شايد ا
فراشلغتنامه دهخدافراش . [ ف َ ] (ع اِ) گِل و لای خشک شده بر روی زمین . آنچه از گِل و لای که پس از عبور آب بر زمین بخشکد. || غوره های شراب و دوشاب . || حبابهایی که بر شراب میماند
کجاوه پوشلغتنامه دهخداکجاوه پوش . [ ک َ وَ / وِ] (اِ مرکب ) جامه که بر کجاوه کشند تا کجاوه نشین ازباران و سرما و آفتاب مصون ماند. در تذکرةالملوک (چ دبیرسیاقی ص 31) در فهرست اشیائی که
موچکدانلغتنامه دهخداموچکدان . [ چ َ ] (اِ مرکب ) جای موچک . ظرف که در آن موچک نهند. در عبارت ذیل از تذکرةالملوک (کتابی که درباره ٔ آداب و رسوم و مشاغل و تشکیلات دربار صفوی است ) در
شماعیلغتنامه دهخداشماعی . [ ش َم ْ ما ] (حامص ) عمل و شغل شماع . (یادداشت مؤلف ). حرفه ٔ شمعسازی . شمعریزی . || (اِ مرکب ) دکان شمعریز. کارخانه ٔ شماع . دکان شماع . (یادداشت مؤ
دالبرلغتنامه دهخدادالبر. [ ب ُ ] (ن مف مرکب ، اِ مرکب ) بریده چون دال . بریده شده بشکل دال . مقطوع بشکل حرف دال . چیزی که آنرا بشکل حرف دال بریده و قطع کرده باشند. (ناظم الاطباء)
ده باشیلغتنامه دهخداده باشی . [ دِه ْ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) (مرکب از عدد ده فارسی و کلمه ٔ باش که لفظی ترکی است به معنی سر و رئیس و حرف یاء) منصبی دون منصب نائب . در دوره ٔ سلاطین