فدرونکلغتنامه دهخدافدرونک . [ ف َ ن َ ](اِ) سنگی که بر کنگره های قلعه و حصار گذارند تا چون دشمن به پای دیوار آید بر سرش اندازند. (برهان ).
فدرنجکلغتنامه دهخدافدرنجک . [ ف َ رَ ج َ ] (اِ) دیوی است که در خواب آدمی را فروگیرد، و حکما گویند ماده ٔ سوداوی است که در خواب چنان نماید، و آن را به عربی کابوس و عبدالجنه خوانند.
فدرنگلغتنامه دهخدافدرنگ . [ ف َ رَ ] (اِ) چوبی گنده و سطبر و قوی که در پس کوچه اندازند تا درگشوده نگردد. || چوبی که گازران بر جامه زنند و جامه را بدان تاب دهند. (برهان ) : پای بی
فرنکلغتنامه دهخدافرنک . [ ] (اِخ ) شهرکی است خرد و آبادان [ به ماوراءالنهر ] نزدیک ابردکث و بغویکث . (حدود العالم ). رجوع به فرکت و فرنکد شود.
فرنکلغتنامه دهخدافرنک . [ ف ِ ن َ ] (اِ) همان بازی طفلان که فرفره میگویند. (آنندراج ). همان فرفره یعنی چوبکی که اطفال گردانند. (جهانگیری ). چوبکی است پهن و مدور که پایین آن را ت
فدرونکلغتنامه دهخدافدرونک . [ ف َ ن َ ](اِ) سنگی که بر کنگره های قلعه و حصار گذارند تا چون دشمن به پای دیوار آید بر سرش اندازند. (برهان ).