فخرزلغتنامه دهخدافخرز. [ ف َ رِ ] (ص ) فربه و قوی هیکل . (برهان ) : شد فخرز و شد فخرز از داد تو هر عاجزلاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی . مولوی .(از فرهنگ نظام از حاشیه ٔبرهان
فخرهلغتنامه دهخدافخره . [ ف َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان کاشان ، واقع در 22هزارگزی جنوب خاوری کاشان ، کنار راه فرعی کاشان به ابوزیدآباد. ناحیه ای است
فخیزلغتنامه دهخدافخیز. [ ف َ ] (اِ) آهنی باشد سرتیز که بر پاشنه ٔکفش و موزه نصب کنند. (برهان ). ظاهراً مصحف مهمیز است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به مهمیز شود.
فخوزلغتنامه دهخدافخوز.[ ف َ ] (ع ص ) ضرع فَخور؛ پستان سطبر تنگ سوراخ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). فخور. رجوع به فخور شود.
فخةلغتنامه دهخدافخة. [ ف َخ ْ خ َ ] (ع اِمص ) فروهشتگی هر دو پای . (منتهی الارب ). || (اِ) خواب که بعدِ جماع آید. (منتهی الارب ). قیل هی النومة بعد الجماع . (تاج العروس ). خواب
فخرزلغتنامه دهخدافخرز. [ ف َ رِ ] (ص ) فربه و قوی هیکل . (برهان ) : شد فخرز و شد فخرز از داد تو هر عاجزلاغر نشود هرگز آن را که تو پروردی . مولوی .(از فرهنگ نظام از حاشیه ٔبرهان
فخرهلغتنامه دهخدافخره . [ ف َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان کاشان ، واقع در 22هزارگزی جنوب خاوری کاشان ، کنار راه فرعی کاشان به ابوزیدآباد. ناحیه ای است
فخیزلغتنامه دهخدافخیز. [ ف َ ] (اِ) آهنی باشد سرتیز که بر پاشنه ٔکفش و موزه نصب کنند. (برهان ). ظاهراً مصحف مهمیز است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به مهمیز شود.
فخوزلغتنامه دهخدافخوز.[ ف َ ] (ع ص ) ضرع فَخور؛ پستان سطبر تنگ سوراخ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). فخور. رجوع به فخور شود.
فخةلغتنامه دهخدافخة. [ ف َخ ْ خ َ ] (ع اِمص ) فروهشتگی هر دو پای . (منتهی الارب ). || (اِ) خواب که بعدِ جماع آید. (منتهی الارب ). قیل هی النومة بعد الجماع . (تاج العروس ). خواب