فجالغتنامه دهخدافجا. [ ف ِ ] (ع مص ) فجاء. رجوع به فجاء شود. || (ص ) ناگهان : بادت بقای عمر به شادی هزار عیدعید عدو و عید ز جان دادن فجا. سوزنی .آنچنانش تنگ آورد آن قضاکه منافق
فجعلغتنامه دهخدافجع. [ ف َ ] (ع مص ) دردمند کردن کسی را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || مصیبت زده ساختن . (منتهی الارب ). اندوهگین کردن . (زوزنی ). || دردمند شدن مردم به گم
فُجَّارِفرهنگ واژگان قرآنگنهکاران پرده در - کافران هتاک(کلمه تفجير به معناي آن است که آب آنقدر زياد شود كه سد و مانع جلو خود را بشكند و گناه را هم اگر فجور ميگويند ، براي اين است که گن
فجاءلغتنامه دهخدافجاء. [ ف ِ ] (ع مص ) بناگاه درآمدن بر کسی و گرفتن او را. || (اِ) ج ِ فجوة. (منتهی الارب ). رجوع به فجوة و فجا شود.
فجاءلغتنامه دهخدافجاء. [ ف َج ْءْ ] (ع مص ) گشاده سینه گردیدن کمان از زه . (منتهی الارب ). || کلان شکم شدن ناقه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || (اِ) میان دو پاشنه ٔ شتر. ||