فطرالغتنامه دهخدافطرا. [ ف َ ] (معرب ، اِ) به لغت یونانی مطلق تخم را گویند. و به عربی بذر خوانند. (برهان ).
فتراتلغتنامه دهخدافترات . [ ف َ ت َ ] (ع اِ) ج ِ فَتْرت . (اقرب الموارد) : دل قوی دار که چنین فترات در جهان بسیار بوده است . (تاریخ بیهقی ). رجوع به فترت شود.
فتراکلغتنامه دهخدافتراک . [ ف ِ ] (اِ) تسمه و دوالی باشد که از پس و پیش زین اسب آویزند، و آن را به ترکی قنجوقه گویند. (برهان ). سموت زین باشد. (اسدی ). ترک بند. (یادداشت بخط مؤل
فتراتلغتنامه دهخدافترات . [ ف َ ت َ ] (ع اِ) ج ِ فَتْرت . (اقرب الموارد) : دل قوی دار که چنین فترات در جهان بسیار بوده است . (تاریخ بیهقی ). رجوع به فترت شود.
فتراکلغتنامه دهخدافتراک . [ ف ِ ] (اِ) تسمه و دوالی باشد که از پس و پیش زین اسب آویزند، و آن را به ترکی قنجوقه گویند. (برهان ). سموت زین باشد. (اسدی ). ترک بند. (یادداشت بخط مؤل
فتراکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهتسمه و دوال که از عقب زین اسب میآویزند و با آن چیزی به ترک میبندند؛ سموت؛ ترکبند: ◻︎ برافگند برگستوان بر سمند / به فتراک بربست پیچان کمند (فردوسی: ۷/۵۰۶).
چشم فتراکلغتنامه دهخداچشم فتراک . [ چ َ / چ ِ م ِ ف ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از حلقه ٔ فتراک . (آنندراج ). حلقه ٔ دوالی که از پس و پیش زین اسب آویزند : چنان آسوده بنشینم دم