فتاللغتنامه دهخدافتال . [ ف َ / ف ِ ] (اِمص ) از هم گسستن . بریدن و شکستن . پیچیدگی . (برهان ). || (نف مرخم ) پراکنده ، گسلنده و کشنده . (فرهنگ اسدی ). در این معنی بصورت پساوند
فتاللغتنامه دهخدافتال . [ ف َت ْ تا ] (اِخ ) خلیل بن محمدبن ابراهیم بن منصور دمشقی . او راست : شرح بر الدر المختار، شرح بر دلائل الاسرار و لامیه ٔ ابن الوردی و تألیفات دیگر. وی
فتاللغتنامه دهخدافتال . [ ف َت ْ تا ] (اِخ ) محمدبن حسن بن علی بن احمدبن علی ، حافظ واعظ، مکنی به ابوعلی و ملقب به فتال . از مردم نیشابور است . او راست : روضةالواعظین ، که بین ا
فتاللغتنامه دهخدافتال . [ ف َت ْ تا ] (ع ص ) مبالغت درفَتْل . (اقرب الموارد). رجوع به فَتْل شود. || کسی که نخ و ریسمان و مانند آنها را تاب داده و فتیله میکند. (از اقرب الموارد).
فتالفرهنگ انتشارات معین(فَ یا فِ) 1 - (اِمص .) از هم گسستن ، بریدن . 2 - شکستن . 3 - در ترکیب با برخی واژه ها معنای از هم پاشنده ، پراکنده کننده می دهد.
فتالیدهلغتنامه دهخدافتالیده . [ ف َ / ف ِ دَ / دِ ] (ن مف ) اسم مفعول از فتالیدن . پراکنده کرده : وآن شرر گویی طاووس به گرد دم خویش لؤلؤ خرد فتالیده به منقار بود.منوچهری .
فتالیدنلغتنامه دهخدافتالیدن . [ ف َ / ف ِ دَ ] (مص ) از جای اندرآهختن و از جای بکندن . (فرهنگ اسدی ). کندن . || ریختن . (برهان ). افشاندن و تکان دادن . (فرهنگ اسدی ) : باد برآمد به
فتالندهفرهنگ انتشارات معین(فَ یا فِ لَ دِ یا دَ) (ص فا.) 1 - پریشان کننده ، از هم پاشنده . 2 - شکافنده .
فتالیدنفرهنگ انتشارات معین(فَ یا فِ دَ) (مص م .) 1 - از جا کندن .2 - ریختن ، افشاندن . 3 - دریدن ، شکافتن . 4 - از هم گسستن . 5 - پریشان کردن ، پراکنده کردن .
فتالیدنلغتنامه دهخدافتالیدن . [ ف َ / ف ِ دَ ] (مص ) از جای اندرآهختن و از جای بکندن . (فرهنگ اسدی ). کندن . || ریختن . (برهان ). افشاندن و تکان دادن . (فرهنگ اسدی ) : باد برآمد به