فاکهلغتنامه دهخدافاکه . [ ک ِه ْ ] (ع ص ) خداوند میوه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). میوه فروش . (یادداشت بخط مؤلف ). || مرد خوش طبع. خوش ذات . (منتهی الارب ). خوش منش . (ربن
فاکهلغتنامه دهخدافاکه . [ ک ِه ْ] (اِخ ) ابن مغیرةبن مغیره ... مخزومی . یکی از جوانان قریش بود که با هنده دختر عتبه ازدواج کرد. او را خانه ای بود که برای مهمانی اختصاص داشت ، و
فَاکِهُونَفرهنگ واژگان قرآنخوش و شيرين کامان - آنان که با سخناني که مايه خوشحالي وخنده است با يکديگر سخن مي گويند (کلمه فاکه اسم فاعل از مصدر فکاهت است که به معناي گفت و شنودي است که مايه
فَاکِهِينَفرهنگ واژگان قرآنخوش و شيرين کامان - آنان که با سخناني که مايه خوشحالي وخنده است با يکديگر سخن مي گويند (کلمه فاکه اسم فاعل از مصدر فکاهت است که به معناي گفت و شنودي است که مايه
فَاکِهُونَفرهنگ واژگان قرآنخوش و شيرين کامان - آنان که با سخناني که مايه خوشحالي وخنده است با يکديگر سخن مي گويند (کلمه فاکه اسم فاعل از مصدر فکاهت است که به معناي گفت و شنودي است که مايه
فَاکِهِينَفرهنگ واژگان قرآنخوش و شيرين کامان - آنان که با سخناني که مايه خوشحالي وخنده است با يکديگر سخن مي گويند (کلمه فاکه اسم فاعل از مصدر فکاهت است که به معناي گفت و شنودي است که مايه
فاکهانیلغتنامه دهخدافاکهانی . [ ک ِ نی ی ] (ع ص نسبی ) میوه فروش . (منتهی الارب ). سیبویه گوید: فروشنده ٔ میوه را مانند لبان و نبال [ و عطار و بقال ]، فَکّاه نمیگویند، زیرا این وزن