فاکلغتنامه دهخدافاک . [ فاک ک ] (ع ص ) پیر کلان سال از مردم و شتر. (منتهی الارب ). || سخت گول . ج ، فَکَکة، فِکاک . (منتهی الارب ): هو فاک ﱡ تاک ﱡ؛ او احمق است . (از منتهی الار
فاکلغتنامه دهخدافاک . (اِخ ) ده کوچکی است از بخش زابلی شهرستان سراوان که در چهارهزارگزی خاور زابلی و یک هزارگزی جنوب راه مالرو زابلی به سوران واقع است و 3خانوار سکنه دارد. (از
فاکهلغتنامه دهخدافاکه . [ ک ِه ْ ] (ع ص ) خداوند میوه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). میوه فروش . (یادداشت بخط مؤلف ). || مرد خوش طبع. خوش ذات . (منتهی الارب ). خوش منش . (ربن
فاکهلغتنامه دهخدافاکه . [ ک ِه ْ ] (ع ص ) خداوند میوه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). میوه فروش . (یادداشت بخط مؤلف ). || مرد خوش طبع. خوش ذات . (منتهی الارب ). خوش منش . (ربن